::Diana::

::سید پویا موسوی::www.eshgh1.tk::


آدمک

۱۳۸٩/۳/۳۱  توسط سیدپویاموسوی  | پيام هاي ديگران ()

 

پروردگار مست

پروردگار مست که مست از شراب شد

کار از همان دقیقه ی اول خراب شد

آدم بیا فرید که آدم بماند در این جهان

آدم نشد که مایه ی رنج و عذاب شد

صد نقشه ها کشید که با عشق سر کند

اما تمام نقشه هایش نقش بر آب شد

بر وی خرد بداد که داند جهان را که آفرید

اول بلای خودش گشت خرد سوال کرد خدا را که آفرید

تا این سوال و هزاران سوال بی جواب شد

پروردگار مست که مست از شراب شد

همای

 

۱۳۸٩/۳/٢٧  توسط سیدپویاموسوی  | پيام هاي ديگران ()

 

من که میمیرم

من که میمیرم  چرا با عشق با ایمان نمیرم

تا برای سرزمینم میهنم ایران نمیرم

آرزو دارم شود خاک وطن آرامگاهم

تا میان کشوری بیگانه سر گردان نمیرم

شرط آزادی و مردی کنج زندان مردن است

شرم از آن دارم مگر در گوشه ی زندان نمیرم

شرم از آن دارم اگر در میهنم ایران نمیرم

هر وجودی دیر و زوداز بین می رود ولی

من با تو پیمان بسته ام جز بر سر پیمان نمیرم

همای

۱۳۸٩/۳/٢٧  توسط سیدپویاموسوی  | پيام هاي ديگران ()

 

به تو چه

زاهدا من که خراباتی و مستم  به توچه

ساقر و باده و بد بر سر دستم به توچه

تو اگر گوشه ی محراب نشستی صنمی گفت چرا

من اگر گوشه ی میخانه نشستم به توچه

آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند

 تو که خشکی چه به من منکه تر هستم

به تو چه

همای

 

۱۳۸٩/۳/٢٧  توسط سیدپویاموسوی  | پيام هاي ديگران ()

 

در سفر دوزخ

 

آن دم که مرا میزده در خاک سپارید

زیر کفنم خمره ای از باده گذارید

 

تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم

 بر خاک من از ساقه ی انگور بکارید

 

آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات

 یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات

 

هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده ی صافی

بنشینم با دوزخیان کنم تلافی

 

جز ساقر و میخانه و ساقی نشناسم

بر پایه ی پیمانه شادیست اساسم

 

گر همچو همای از عطش عشق بسوزم

از آتش دوزخ نهراسم

 

همای

 

 

۱۳۸٩/۳/٢٧  توسط سیدپویاموسوی  | پيام هاي ديگران ()

 

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست

گفت مستی زان سبب افتان خیزان میروی

گفت جرم راه رفتن نیست ره هموارنیست

گفت می باید تورا تا خانه ی قاضی برم

گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب

گفت مسجد خوابگاه مردم بد کار نیست

گفت دیناری بده پنهان و خود را وارها

گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست

گفت آنقدر مستی زهی از سر بر افتادت کلاه

گفت در سر عقل باید بی کلاهی آر نیست

گفت باید حدس زنندهوشیار مردم مست را

گفت هوشیاری بیار این جا کسی هوشیار نیست

از پروین اعتصامی با اندکی تصرف

 

۱۳۸٩/۳/٢٧  توسط سیدپویاموسوی  | پيام هاي ديگران ()

 


وبلاگ کاندیدای برتر سیدپویاموسوی pouya.mos@gmail.com
pouya.mos@gmail.com

 

 

 

سیدپویاموسوی

 

 

خرداد ۸٩

 

 

RSS 2.0